صفحه نخست
نكته ها
اولین و بزرگترین پیروزی، پیروزی بر نفس است. شکست در برابر نفس، شرم آورترین و ننگین ترین چیزهاست.
افلاطون
 
گفتگو
یزدانی خرم: اگر سوریان می رفت باید گریه می کردیم !

سامان طهماسبی به علت مشکلات مالی به تیم ملی آذربایجان پیوست , خبر را همه شنیده ایم و اینکه همزمان با آغاز بازی های کشتی جهانی در مسکو ،...
مقالات
راز طول عمر ژاپنی‌‌ها

یک تحقیق جدید در بانک جهانی نشان داده ژاپنی ‌ها طولانی‌ ترین میانگین سن و سال را دارند. میانگین سن مردان ژاپنی ۷۸ سال و زنان ژاپنی...
تندرستي
فواید معجون زهرآلودي به نام کولا!

صد و بیست سال پیش، وقتی دکتر جان پمبرتون در آزمایشگاه کوچکش در آتلانتا با ترکیب چند ماده،...

دیدنیهای وب
محجبه شدن "لورا"، همسر جرج بوش (7'764)
 
زيباترين پرندگان جهان (4'830)
 
مضحك ترين ترين هاي جهان! (5'860)
 
تست تمركز (5'953)
 
عكس خود را مورف كنيد (6'202)
 
تصاوير زيبايي از نقاشي هاي شهري (1'933)
 
آدولف هيتلر نقاشي مي كشيد (1'526)
 
ورود و خروج
با عضويت در سايت، آخرين اخبار و زمان مسابقات و قرعه كشي هاي كل.ويت.مي را با ايميل دريافت كنيد





دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
حاضرين در سايت
حاضرین در سایت : 16 نفر مهمان
روزی که امیرکبیر گریست نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 8
بدعالی 
سرگرمی - داستانك
روزی که امیرکبیر گریست

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه  دولت ایران برای واکسن زدن به  فرمان  امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان   و نوجوانانی ایرانی را آبله  کوبی  میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبله  کوبی به امیر کبیر خبر دادند که  مردم  از  روی ناآگاهی نمی خواهند واکسن  بزنند! به ویژه که چند تن از  فالگیرها و  دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند...

 

 

به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود, هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.

او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیرکبیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیرکبیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

 چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد.
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های های میگرید. سپس، به امیرکبیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست!!
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد

و گفت: خاموش باش؛ تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسوول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند امیرکبیر با صدای رسا گفت:
و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس ها بساطشان را جمع می کنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

منبع: حکیمی، محمود. داستانهایی از زندگی امیرکبیر. دفتر نشر فرهنگ

 
< بعد   قبل >

Copyright CallWithMe 1387, All Rigths Reserved.